علی اصغرعلی اصغر، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 6 روز سن داره
سلماسلما، تا این لحظه: 8 سال و 6 ماه و 15 روز سن داره

علی شازده کوچولوم

اینم هست

عمر مامان.... تو متن کوچیکی که قبل این نوشتم میخواستم چند تا از عکسایی که تو این چند روز گرفتیم  واست بذارم ولی یادم رفت    فدات بشم    مامانی ببین با خاله کادوت کردیم  گلم صبحا همرو بیدار میکنه خودش میخوابه..   قربون اون لبخند کوچولوت برم فدای چشماتتتتتتتتتتتتت         خوشتیپ من چش نخوری        پسرم تو گل عمر منی      ...
28 اسفند 1390

روزای آخر 90...

سلام نفسم  دیگه سال 90 داره تموم میشه و همه آماده شدن برای تعطیلات تو سال جدید امسال (90) واسه من و بابا سال خوبی بود چون خدا تورو به ما فرستاد تا شیرینی زندگیمون بشی که شدی ما الان چند روزه خونه آنا و آتا هستیم دم عیدی مهمونا همه دارن میان ما هم  هستیم چون بیشترشون به خاطر گل پسر من میان. دلشون برا نینی من تنگ شده   مامان دورت بگرده  دوست دارم ...
28 اسفند 1390

تا خدا هست.......

  پسر گلم میخوام هیچ وقت خدارو از یاد نبری مردی با خود زمزمه کرد: خدایا با من حرف بزن یه سار شروع به خواندن کرد ! اما مرد نشنید مرد فریاد برآورد خدایا با من حرف بزن....... آذرخش در آسمان غرید ، اما مرد ااعتنایی نکرد مرد به اطراف خود نگاه کرد و گفت : تو کجایی ؟؟؟؟ بگذار تو را ببینم ...... ستاره ای درخشید، اما مرد ندید مرد فریاد کشید " خدایا یک معجزه به من نشان بده " ..... کودکی متولد شد و اما مرد باز توجهی نکرد مرد در نهایت یاس فریاد زد: خدایا خودت را به من نشان بده و بگذار تو را ببینم ..... از تو خواهش می کنم ...... پروانه ای روی دست...
25 اسفند 1390

چهار شنبه سوری

چهارشنبه‌سوری  یکی ازجشن های ایرانی است که در شب آخرین چهارشنبهٔ سال (سه‌شنبه شب) برگزار می‌شود. در شاهنامه فردوسی اشاره‌هایی درباره بزم چهارشنبه‌ای در نزدیک نوروز وجود دارد که نشان‌دهندهٔ کهن بودن این جشن است. مراسم سنّتی مربوط به این جشن ملّی، از دیرباز در فرهنگ سنّتی مردمان ایران زنده نگاه داشته شده‌است.     واژهٔ «چهارشنبه‌سوری» از دو واژهٔ چهارشنبه   که نام یکی از روزهای هفته‌است و   سوری  که به معنی سرخ است ساخته شده‌است. آتش بزرگی تا صبح زود و برآمدن خورشید روشن نگه داشته می‌شودکه این آتش معمول...
24 اسفند 1390

شعر بچه گونه

   کفشدوزک کوچولو حسابی غصه داره          چون که برای دوختن دیگه کفشی نداره      سوزنشو گذاشته کنار گل تو باغچه        کاشکی براش بیارن یه لنگه کفش کهنه   نخهاشو قیچی کرده تا که باشه آماده          وقتی کفشی نداره نخها چه سودی داره   از اون دورا میادش انگار صدای خش خش   داره میاد هزارپا با یه بخچه رو دوشش       تو بخچه اش گذاشته هزار تا کفش پاره    &nb...
16 اسفند 1390

هاپو رنگی

 سلام نفس مامان    قربونت برم دیروز میخواستم مطالب رو بنویسم ولی اصلا فرصت نشد .دیروز یعنی یکشنبه  وقت دکتر داشتم واسه دندونم  تورو پیش آناجون و عمه لیلا گذاشتیم با بابایی رفتیم دکتر.دلم پیش تو بود ولی میدونستم که آناجون بهت میرسه خلاصه کارمون تموم شد عمه مهدیه رو هم که سر کار بود   تو مسیر برداشتیم و باهم رفتیم ولیعصر واست وسیله بگیریم ولی هوا انقدر سرد بود و تو هم تو خونه با عجله رفتیم واست یه هاپو رنگی خریدیم.   مامانی دوست دارم        آخه مامانی بگو ببینم خوردن داره    ...
15 اسفند 1390

اولین مسافرت

                  پسرم اولین مسافرتت رو 44 روزگیت رفتیم اونم کجا؟ولایت بابا بد نبود ولی تو خیلی گریه کردی  نگرانت شده بودیم.گلم بابا بزرگ بابایی خیلی خوشحال شده بود تورو بغل کرده بودو باهات حرف میزد.ماهم به خاطر خوشحالیه بابابزرگ خوشحال بودیم               اینم عکسی که با بابا بزرگ گرفتی ...
15 اسفند 1390

بازار اولین بار

                      عشق مامان اون روزی با آناجون و عمه مهدیه رفته بودیم بازار خرید کنیم بازار خیلی شلوغ بود تو هم اولین بار بود با مامان اومده بودی تورو سوار کالسکه کردیم و رفتیم خیلی ناز خوابیده بود نمیدونی با چه وضعی داشتیم میگشتیم اصلا جا واسه تکون خوردن نبود تو با آنا یه جا وایمیسادین من و عمه هم مغازه هارو نگاه میکردیم ببینیم میتونیم چیزی بخریم یا نه خلاصه بیدار شدی و گرسنت بود زود رفتیم از یه خانومی اجازه خواستیم تا تو مغازش بهت شیر بدم اونم از شانس خوبمون آشنا در اومد خلاصه بعد چند دقیقه تو شروع کردی به گریه کردن بابا دید ت...
12 اسفند 1390